سر تیتر خبرها
  • دوازده سال زندان بجـرم بهایی بودن!

    دوازده سال زندان بجـرم بهایی بودن!

    یک: اتومبیل خودم از کار افتاده بود و نیازمند تعمیر بود. با یک اتومبیل کرایه رفتم به سمتِ خانه ی دکتر...

  • در گـور لـرزیدن

    در گـور لـرزیدن

    یک: می گویم: ما اگر عُرضه ی ساختن و شکوفاندن نداریم، در ویران کردن و پژمراندن اما استادیم. یادم هست ...

  • لرزه بر اندام آسمانی

    لرزه بر اندام آسمانی

    دیروز رفتم منزل ” رویین عطوفت”. این مرد ترک زبانِ شیرین سخنی که از لبخندها و هیاهوهای ان...

  • روزهای تلخ اطلاعاتی ها

    روزهای تلخ اطلاعاتی ها

    یک: دیروز برای من پیامکی آمد از اعماقِ …. چی؟. متن آن چنین بود: با عرض تسلیت به مناسبت شهادت ح...

  • شبی با مصفا

    شبی با مصفا

    یک: نوروز را از آن روی دوست می دارم که سرشار از امید و باروری و نو به نو شدن است. هرچه عرصه های سیاس...

  • سی و دومین نامه ی محمد نوری زاد به رهبر

    سی و دومین نامه ی محمد نوری زاد به رهبر

    سلام به رهبر جمهوری اسلامی ایران زهر که نه، شربت سربکشید! یک: قلمِ من در این نوشته، سخت زخمی است آقا...

  • گرفتم!

    گرفتم!

    دیروز رفتم و همه ی آنچه را که برادران اطلاعات از من ربوده بودند، پس گرفتم. مانده اموالی که برادران س...

  • ای شمشیرها مرا در میان گیرید!

    ای شمشیرها مرا در میان گیرید!

    دیروز دوشنبه – هجده اسفند نود و سه – با خانم نرگس محمدی و بانویی دیگر رفتیم گوهر دشت کرج...

  • به وزارت اطلاعات و مأمورانش

    به وزارت اطلاعات و مأمورانش

    یک: روز چهارشنبه ی هفته ی گذشته، مرا در گوهر دشت کرج تا جایی که مقدورتان بود کتک زدید. گوارای وجودتا...

  • از نمایـش تا نمایـش

    از نمایـش تا نمایـش

    گزارش بازداشت شدن ما توسط مآموران اطلاعات و باقی ماجرا یک: دیروز ( پنجشنبه چهارده اسفند 93) سالروز و...

دوازده سال زندان بجـرم بهایی بودن!

11053620_1066802933347322_1227033010726739067_n

یک: اتومبیل خودم از کار افتاده بود و نیازمند تعمیر بود. با یک اتومبیل کرایه رفتم به سمتِ خانه ی دکتر محمد ملکی که با وی قرار داشتم برای ساعت ده صبح. در راه، سرِ صحبت وا شد و راننده، مرا به گوشه ای از هزارتوی زندگی اش راه داد. گفت: سابقاً سپاهی بودم. در سالهای دور با سر و ... ادامه متن »

در گـور لـرزیدن

11073318_1065642840129998_3829445361233284909_n

یک: می گویم: ما اگر عُرضه ی ساختن و شکوفاندن نداریم، در ویران کردن و پژمراندن اما استادیم. یادم هست در یکی از نوشته های اخیر خود به رهبر- آن روزها که داعشیان بی رقیب پیش می تاختند – از ورود ناگزیر سرداران سپاه به جنگِ با داعش سخن گفتم. درهمان نوشته رهبر را از پای نهادن بر تخته ی ... ادامه متن »

لرزه بر اندام آسمانی

10404393_1064486763578939_7958120385978937392_n

دیروز رفتم منزل ” رویین عطوفت”. این مرد ترک زبانِ شیرین سخنی که از لبخندها و هیاهوهای انسانی اش جز اراده ی ادب و انسانیت بر نمی جوشد. رویین اکنون در زندان است. در اوین. درجایی که جای خواب ندارد. بسیاری از زندانیان، پهلو به پهلو، در راهروها و دمِ دستشویی ها و هر کجا که بشود دراز کشید، خود ... ادامه متن »

روزهای تلخ اطلاعاتی ها

M12234455

یک: دیروز برای من پیامکی آمد از اعماقِ …. چی؟. متن آن چنین بود: با عرض تسلیت به مناسبت شهادت حضرت فاطمه زهرا (س)، با ارسال پیامک به 259 سهمی در ساخت صحن حضرت زهرا (س) در جوار مرقد امیرالمومنین (ع) داشته باشید. امضاء: ستاد عتبات عالیات. می گویم: آهای ای اهالی ستاد عتبات عالیات، اگر عراقی نیستید و گمان ... ادامه متن »

شبی با مصفا

10492328_1062073163820299_339847517620355767_n

یک: نوروز را از آن روی دوست می دارم که سرشار از امید و باروری و نو به نو شدن است. هرچه عرصه های سیاسی و اجتماعی بر ارتفاع دیوارهای نفوذ ناپذیر، و تو به توییِ کوچه های بن بست اصرار ورزند، و ما را به تناولِ افسردگی ترغیب کنند، نوروز و دارایی های گلبانگی اش، دست ما را می ... ادامه متن »

سی و دومین نامه ی محمد نوری زاد به رهبر

11620_1058573774170238_4284420578519158018_n

سلام به رهبر جمهوری اسلامی ایران زهر که نه، شربت سربکشید! یک: قلمِ من در این نوشته، سخت زخمی است آقا. و از شیارِ قلم من، سوزِ اشک جاری است. کاش شما را دلی مانده بود و تپشی. تا این دل و تپش، جناب شما را از حجابِ حُجره های فرسوده بدر می بُرد. کاش دنیا را بقدر لمسِ دلبری ... ادامه متن »

گرفتم!

11058419_1051202048240744_2061582353698361872_n

دیروز رفتم و همه ی آنچه را که برادران اطلاعات از من ربوده بودند، پس گرفتم. مانده اموالی که برادران سپاه از من ربوده اند. برای پس گرفتن آنها نیز برنامه ها دارم. محمد نوری زاد بیست اسفند نود و سه – تهران ادامه متن »

ای شمشیرها مرا در میان گیرید!

996110_1050392678321681_823124691831379010_n (1)

دیروز دوشنبه – هجده اسفند نود و سه – با خانم نرگس محمدی و بانویی دیگر رفتیم گوهر دشت کرج تا اموال و مدارک مان را از برادران اطلاعات پس بگیریم. گفتند: همکارانِ ما رفته اند مأموریت و کسی نیست که پاسخ بگوید. شماره ی منزل مرا گرفتند و گفتند: شما بازگردید ما خودمان زنگ می زنیم. به تهران که ... ادامه متن »

به وزارت اطلاعات و مأمورانش

11043016_1048846531809629_1082338917227259786_n

یک: روز چهارشنبه ی هفته ی گذشته، مرا در گوهر دشت کرج تا جایی که مقدورتان بود کتک زدید. گوارای وجودتان. و به من و بانوانِ همراه من لجنی ترین فحش های ممکن را باریدید. کامتان شیرین. و تلفن ها و مدارک همراه ما و حتی کارت های بانکی و حتی کلید خانه ی ما را برداشتید و بردید. مفت ... ادامه متن »

از نمایـش تا نمایـش

10308718_1047632365264379_9019480641825170137_n

گزارش بازداشت شدن ما توسط مآموران اطلاعات و باقی ماجرا یک: دیروز ( پنجشنبه چهارده اسفند 93) سالروز وفات دکتر محمد مصدق بود و ما بنا داشتیم به احمد آباد برویم. صبح دیروز من و آقای دکترمحمد ملکی و مادر شهید مصطفی کریم بیگی راه افتادیم طرفِ احمد آباد تا در سالروز وفات آن مرد بزرگ در کنار مزارش باشیم ... ادامه متن »

86 queries in 3625 seconds.