سر تیتر خبرها
  • روز ششم، همچنان با برکت

    روز ششم، همچنان با برکت

    یک: صبح با همسر سهیل عربی تماس گرفتم و به وی گفتم از هیچ مهراس که اندکی غفلت می تواند فاجعه به بار ب...

  • من هنوز زنده ام!

    من هنوز زنده ام!

    دیروز صبح ساعت ده، در راه بندانِ میدان توحید توقف کرده بودم. یک کامیونِ ترمز بریده با سرعت از پی آمد...

  • ش مثل شـلوغ

    ش مثل شـلوغ

    روز پنجم روز قشنگی بود. جوری که فضای کوچک نمایشگاه، از جمعیت و نشاط سرشار بود و از برکت: پر بار. من ...

  • چهارمی ها

    چهارمی ها

    بقول قصه گوهای قدیمی: بالا رفتیم ماست بود، پایین اومدیم دوغ بود، قصه ی ما “دروغ” بود، ام...

  • روز سوم و اشقیای دوست داشتنی

    روز سوم و اشقیای دوست داشتنی

    امروز دوستانی به نمایشگاه آمدند که سالها با نوشته های من همراه بوده اند. یکی به نمایندگی از پدرش آمد...

  • روز سوم، روز خبرهای خوب!

    روز سوم، روز خبرهای خوب!

    یک: شنبه ای که در راه است، روز پایانی نمایشگاه من است در شهر پسدینای لوس آنجلس. شنبه شب، از ساعت شش ...

  • روز دوم، روزی خلوت اما پر برکت

    روز دوم، روزی خلوت اما پر برکت

    دیروز به شلوغیِ روز نخست نبود. اما از برکت آکنده بود. روز های آغازینِ هفته همین گونه اند. با این همه...

  • عکس ها سخن می گویند! (گزارش تصویری روز نخست نمایشگاه)

    عکس ها سخن می گویند! (گزارش تصویری روز نخست نمایشگاه)

    پای هر عکس جمله ای به طنز یا به شرح نوشته ام. شاید به خواندنش ارزید. نمایشگاه تا جمعه ی آینده هر روز...

  • شکوه روزِ نخست

    شکوه روزِ نخست

    روز نخستِ نمایشگاه، با شکوه بود. مثل ابر، مثل باران، مثل اشک، و مثل عشق. من از همه ی آنانی که از زاه...

  • نمایشگاه، امروز  جمعه ساعت پنج عصر

    نمایشگاه، امروز جمعه ساعت پنج عصر

    دیروز تابلوها و تی شرت ها را بر دیوارها آراستیم. اکنون، هم تابلوها و هم تی شرت ها بی تاب چشمان مبارک...

روز ششم، همچنان با برکت

13189_982696301757986_5475070887334825375_n

یک: صبح با همسر سهیل عربی تماس گرفتم و به وی گفتم از هیچ مهراس که اندکی غفلت می تواند فاجعه به بار بیاورد. من و دوستانم در لگام حتماً به حکم طنزِ اعدام این جوان خواهیم پرداخت و اجازه نخواهیم داد با این اعدام های کور، آب خوش از گلوی آیت الله های اسلامی پایین برود. می گویم: اگر ... ادامه متن »

من هنوز زنده ام!

10402593_982405265120423_8853703388395982812_n

دیروز صبح ساعت ده، در راه بندانِ میدان توحید توقف کرده بودم. یک کامیونِ ترمز بریده با سرعت از پی آمد و محکم به اتومبیل من کوفت. سرم به ستون اتاق خورد و بیهوش شدم. پانزده دقیقه ی بعد وقتی به هوش آمدم پلیس ها آمده بودند و مأموران اورژانس نیز. کامیونِ زباله بعد از درهم کوفتن اتومبیل من، به ... ادامه متن »

ش مثل شـلوغ

16399_982227171804899_3084872413861139260_n

روز پنجم روز قشنگی بود. جوری که فضای کوچک نمایشگاه، از جمعیت و نشاط سرشار بود و از برکت: پر بار. من با چه واژگانی سپاس می گفتم از پیرمرد شاعر و تیز نگری که صبح زود از خمین آمده بود و پرسان پرسان خود را به نمایشگاه رسانده بود و تا ساعت چهار عصر در همان حوالی پرسه زده ... ادامه متن »

چهارمی ها

1510489_981512811876335_5197915903497319597_n

بقول قصه گوهای قدیمی: بالا رفتیم ماست بود، پایین اومدیم دوغ بود، قصه ی ما “دروغ” بود، اما راست راستکی: روز چهارم نمایشگاه شلوغ بود. می بینید چگونه از همان کودکی در گوش ما قصه می گفتند و پایانش را با دروغ می آمیختند و ما چه راحت با دروغ دوست می شدیم تا بزرگتر که شدیم به فرزندان مان ... ادامه متن »

روز سوم و اشقیای دوست داشتنی

10352350_980894455271504_3747228916980683013_n

امروز دوستانی به نمایشگاه آمدند که سالها با نوشته های من همراه بوده اند. یکی به نمایندگی از پدرش آمده بود و دیگری آمده بود برای دوستی که در آلمان است، تابلویی انتخاب کند. یکی برایم شعر خواند و دیگری دم گوشم گفت: بمان و دق مرگشان کن. که گفتمش: می مانیم و هر که را که نابکار است، سرجایش ... ادامه متن »

روز سوم، روز خبرهای خوب!

10624801_980664135294536_8970663050372576836_n

یک: شنبه ای که در راه است، روز پایانی نمایشگاه من است در شهر پسدینای لوس آنجلس. شنبه شب، از ساعت شش تا نه شب به وقت لوس آنجلس، من از طریق اسکایپ، با هموطنانی که به نمایشگاه رفته اند صحبت خواهم کرد و به پرسش هایشان پاسخ خواهم گفت. دو: امروز سومین روز نمایشگاه را در تهران پشت سر ... ادامه متن »

روز دوم، روزی خلوت اما پر برکت

10432506_980256772001939_1672011988951581461_n

دیروز به شلوغیِ روز نخست نبود. اما از برکت آکنده بود. روز های آغازینِ هفته همین گونه اند. با این همه چرا نگویم: هر عزیزی که از پله های نمایشگاه بالا می آمد و نفس زنان بدانجا پای می نهاد، با خود از کوچه باغ های همدلی برکت می آورد. یکی با زبانِ نگاه می پرسید: عشق بچند؟ دیگری از ... ادامه متن »

عکس ها سخن می گویند! (گزارش تصویری روز نخست نمایشگاه)

10678695_979727815388168_11271226220739157_n

پای هر عکس جمله ای به طنز یا به شرح نوشته ام. شاید به خواندنش ارزید. نمایشگاه تا جمعه ی آینده هر روز از ساعت چهار تا هشت برقرار است. نشانی نمایشگاه: خیابان کارگر – بالاتر از میدان انقلاب – بالاتر از خیابان نصرت – کوچه ی عبدی نژاد – پلاک 18 – طبقه دو محمد نوری زاد یکم آذرماه ... ادامه متن »

شکوه روزِ نخست

10710895_979528478741435_7736927764195067224_n

روز نخستِ نمایشگاه، با شکوه بود. مثل ابر، مثل باران، مثل اشک، و مثل عشق. من از همه ی آنانی که از زاهدان، از خرم آباد، از دزفول، از سیرجان، از طالش، از کرج، از آلمان، و از تهران به دیدنِ آثار من آمده بودند تشکر می کنم. نیز از آنانی که با دسته های گل، با گلدان، با جعبه ... ادامه متن »

نمایشگاه، امروز جمعه ساعت پنج عصر

Untitled-1-1

دیروز تابلوها و تی شرت ها را بر دیوارها آراستیم. اکنون، هم تابلوها و هم تی شرت ها بی تاب چشمان مبارک شمایند. چشم انتظارشان مگذارید. چشمان من نیز البته بی تاب دیدار شماست. پس قرار ما امروز جمعه ساعت پنج بعد از ظهر. از برادران اطلاعات و سپاه نیز پیشاپیش سپاس می گویم که مثل نمایشگاه نخست، کاری به ... ادامه متن »

85 queries in 2.091 seconds.